یادی از آیت الله کاشانی

:: یادی از آیت الله کاشانی

به نام خدا

هفته نامه افق حوزه(افق خانواده)

خورشید شهر ما[1]و[2]

بیژن شهرامی

پادشاه منتظر آمدن نخست وزیر است تا با او به محله پامنار پایتخت برود آن هم برای عیادت از سیدی روحانی که هرگز میانه خوبی با دربار نداشته است.

این که هدف پادشاه از این تصمیم عجیب چیست بماند اما اصرار نخست وزیرش[3] را هم نباید ندیده گرفت که سعی دارد دل عالمان دینی قم و نجف را به دست بیاورد.

دقایقی نمی گذرد که سر و کله جناب نخست وزیر پیدا می شود،کلاهش را به عنوان احترام برمی دارد و برای گفتن مطلبی محرمانه جلوتر می رود.

چیزی نمی گذرد که پادشاه و نخست وزیر از قصر بیرون می زنند،محافظان هم با چند اتومبیل سیاه رنگ دنبالشان راه می افتند.

اتومبیل سلطنتی در کوچه پس کوچه های محله پامنار جلو می رود تا این که به جایی می رسد که تنگ بودن معبر اجازه جلو رفتن را نمی دهد.سرنشینان به ناچار پایین می آیند و بقیه راه را در میان تعجب رهگذران پیاده طی می کنند.

خانه آقا دو درب دارد که به دو کوچه باز می شود.یکی از آنها مثل هر روز به روی مراجعان باز است و همین باعث می شود مأموران بدون معطلی داخل بروند و منتظر آمدن پادشاه شوند.

آقا مایل به این دیدار نیست اما چه کند که توان برخاستن از بستر و بستن در را ندارد به همین خاطر ترجیح می دهد پلک هایش را بر هم بگذارد تا شاید خوابش ببرد.

پادشاه در ابتدای ورود به خانه متعجبانه محو تماشای در و دیوارش می شود که بوی کاهگل باران خورده آنها خبر از ساده زیستی اهلش می دهد.این بی پیرایگی تا آن جاست که عینک دودیش را برمی دارد و خطاب به نخست وزیرش می گوید:« این همان خانه ای است که سالها مرکز مبارزات علیه من و دستگاه سلطنت بوده!؟»[4]



[1] - آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی(ره)

[2] - کاشان

[3] - علی امینی

[4] - ماهنامه گلبرگ،شماره39


منبع : پنجره ای رو به آفتابیادی از آیت الله کاشانی
برچسب ها : پادشاه ,نخست ,خانه ,وزیر ,کوچه ,نخست وزیر ,برمی دارد ,نخست وزیرش ,محله پامنار ,منتظر آمدن

خاطره ای جالب از قیصر امین پور

:: خاطره ای جالب از قیصر امین پور

در یکی از روزهای آغازین جنگ تحمیلی در جمع تعدادی از هنرمندان  از جمله شادروان دکتر قیصر امین پور شاعر و نویسنده متعهد و انقلابی در امور تربیتی شهرستان دزفول نشسته بودیم و  بوی رنگ و گواش و پارچه های خطاطی در اتاق پراکنده بود.

یکی از  هنرمندان مشغول کشیدن طرحی بود که در آن بال سیمرغی با رنگ آبی و در کنار آن لاله ای به زیبایی تمام، با رنگ قرمز، نقاشی می شد. او پس از تکمیل نقاشی‌اش رو به قیصر کرد و گفت: آیا می شود برای این تصویر شعری بسرایید؟ آخر این طرح یکی از آن دو بیتی های زیبای شما را می طلبد. قیصر با همان تواضع و ادب همیشگی و با اندکی شوخی گفت: شعر و مطلب شیر آب نیست که هر موقع دلت خواست باز کنی و روان شود. باید جرقه‌ای در ذهن زده شود و اصولأ راز ماندگاری شعر در همین مسأله نهفته است که تا لطف و مدد الهی و الهامی صورت نگیرد، شعر ماندگاری نیز آفریده نخواهد شد.


نقاش طرح خود را روی میز گذاشت و هر یک به کاری مشغول بودیم که  ناگهان باد کاغذ نقاشی شده را بر زمین انداخت. در همان لحظه یکی از بچه ها که در حال گذر بود متوجه نشد و پایش بر روی نقاشی رفت. نقش کفش و شیارهای پر از خاک، روی لاله و بال سیمرغ نقش بست. صاحب اثر آن را برداشت و رو به قیصر امین پور و با ناراحتی گفت: اگر شما برای این اثر ارزش قایل بودید این گونه نمی شد.

قیصر هم که از این حادثه ناراحت شده بود، مکثی کرد و همان جا این دو بیتی معروف خود را فی البداهه بر زبان جاری ساخت که:

مبادا خویشتن را وا گذاریم       
امام خویش را تنها گذاریم

ز خون هر شهیدی لاله‌ای رست   
مبادا روی لاله پا گذاریم

منبع : پنجره ای رو به آفتابخاطره ای جالب از قیصر امین پور
برچسب ها : قیصر ,نقاشی ,امین ,لاله ,قیصر امین

ناگفته های خواندنی از...

:: ناگفته های خواندنی از...

ناگفته های خواندنی آیت الله ناصری از سالها همراهی با پیرجماران؛
آیت الله کاشانی فرمود"اگر امیدی باشد به حاج آقا روح الله است"
حوزه/ خانه مرحوم آیت الله کاشانی در نزدیکی مدرسه ما بود و فرزندان ایشان هم در آنجا زندگی می کردند و با آنها آشنا بودم، وقتی به دیدن آیت الله کاشانی که کسالت داشتند، رفتیم، صحبت از وضع مملکت شد که آیت الله کاشانی فرمود "اگر امیدی باشد به حاج آقا روح الله است".

آیت الله محمدرضا ناصری، نماینده ولی فقیه در استان یزد، از شاگردان و یاران نزدیک امام خمینی(ره)، از جمله شخصیت هایی است که در دوران تبعید معمار کبیر انقلاب در نجف و پاریس همراه امام بوده و پس از بازگشت حضرت روح الله به ایران نیز ارتباط نزدیکی با بیت امام داشته و سال ها به عنوان نماینده حضرت امام در استان چهارمحال و بختیاری به انجام وظیفه پرداخته است.

وی همچنین با حاج آقا مصطفی و حاج احمدآقا ارتباط صمیمی و نزدیکی داشته و در این رابطه می گوید: " 12سال یک دوره اصول را پیش حاج آقا مصطفی خواندم. 40، 45 بار هم پیاده با ایشان از نجف به کربلا رفتم".

در ایام ارتحال معمارکبیر انقلاب، خبرنگار خبرگزاری «حوزه» به سراغ این روحانی مبارز و انقلابی رفته و با او درباره تلخی و شرینی های دوران مبارزات و تبعید پیرجماران و ارتحال امام، شهادت حاج آقا مصطفی و ... به گفتگو نشسته که حاصل آن در پی می آید.

لطفا به عنوان اولین سئوال از نحوه آشنایی خود با حضرت امام خمینی(ره) بگویید.

آشنایی بنده با حضرت امام در سال 1340 اوایل دوران طلبگی ام و زمان فوت مرحوم آیت الله العظمی بروجردی(ره) بود، در آن زمان در تهران و در مدرسه مرحوم مجتهدی تحصیل می کردم. در نزدیکی مدرسه ما خانه مرحوم آیت الله کاشانی هم در همان منطقه قرار گرفته بود و فرزندان ایشان هم در آنجا زندگی می کردند و با آنها آشنا بودم، وقتی به دیدن آیت الله کاشانی که کسالت داشتند، رفتیم، صحبت از وضع مملکت شد که آیت الله کاشانی فرمود "اگر امیدی باشد به حاج آقا روح الله است".

در آن زمان چند سال داشتید؟

15 یا 16 سال بیشتر نداشتم

 ناگفته هایی از پیر جماران/ حاج آقا روح الله /آیت الله ناصری/ آیت الله کاشانی/ امام خمینی/یزد

چه کسانی زمینه آشنایی شما با امام (ره) را فراهم کردند؟

منزل دو شاگرد امام خمینی(ره) حاج آقا مجتبی و حاج آقا مرتضی تهرانی فرزندان مرحوم حاج میرزا عبدالعلی تهرانی در همان کوچه محل سکونت آیت الله کاشانی و مدرسه مرحوم مجتهدی قرار داشت، بنده از قبل با مرحوم حاج میرزا علی آشنا بودم و به منزل ایشان رفت و آمد داشتم. در آن روزها با صحبت هایی که با حاج آقا مجتبی و حاج آقا مرتضی داشتم، این دو نفر نظرات و مطالب بسیار عالی درباره حضرت امام و مرجعیت و تقلید از ایشان بیان می کردند، همین امر سبب شد بنده جذب این سخنان شده و امام را به عنوان مرجع خود قرار دهم و به دوستان طلبه هم می گفتم از حاج آقا روح الله تقلید کنید، گرچه همان زمان مرحوم آیت الله حکیم و مرحوم حاج سید عبدالهادی شیرازی هم مطرح بودند.

در آن زمان وضعیت مرجعیت در ایران چگونه بود؟

مرجعیت مرحوم آیت الله حکیم و مرحوم حاج عبدالهادی شیرازی در همان سال ها مطرح بود، البته مرحوم حاج عبدالهادی شیرازی به یکسال نکشید که فوت کردند، شاه و دولت هم با نقشه شومی اصرار داشتند، مرجعیت را از ایران به نجف منتقل کنند، ولذا شاه تلگراف تسلیت ارتحال آیت الله عبدالهادی شیرازی را برای آیت الله حکیم ارسال کرد.

هدف شاه از انتقال مرجعیت به نجف چه بود؟

نظر شاه این بود ثقل مرجعیت به نجف سوق داده شود و در نتیجه قم هم ضعیف شود و بین علما اختلاف بیافتد، در همین راستا شاه و دولت هر اقدامی را انجام می دادند، البته احتمالا امام را شناخته بودند و می خواستند ایشان میدان پیدا نکند، برخی آقایان هم به سبب علاقه ای که به حضرت امام پیدا کرده بودند، مسئله مرجعیت ایشان را در جامعه مطرح کردند. در آن روزها به سبب ارتباط تنگاتنگی که بین ما و بازار تهران و جوانان وجود داشت و جوانان بازاری به مدرسه آیت الله مجتهدی رفت و آمد داشتند، مسئله مرجعیت امام رواج پیدا کرد و کم کم عکس های امام هم در تهران منتشر و در مقابل مسجد شاه سابق نصب شد و ساواک هم جرأت نکرد آن ها را بردارد و مردم هم آرام آرام ایشان را شناختند.

 ناگفته هایی از پیر جماران/ حاج آقا روح الله /آیت الله ناصری/ آیت الله کاشانی/ امام خمینی/یزد

چه زمانی مبارزات را آغاز کردید؟

از همان دوران، مسئله مبارزه و انتشار و توزیع اعلامیه های امام در تهران را آغاز کردیم، جلساتی هم با بازاری ها داشتیم و گاهی هم خدمت امام می رسیدیم و از ایشان برنامه می گرفتیم. شاید اولین اعلامیه های مخالفت با انجمن های ایالتی و ولایتی را در تهران ما پخش کردیم. در عین حالی که در مدرسه، درس ها را با جدیت دنبال می کردیم، با سیر انقلاب و تظاهرات در بازار تهران و تعطیلی آن، چاپ و پخش اعلامیه ها در تهران و ... پیش رفتیم تا این که امام برای نخستین بار دستگیر شدند، بعد از آن نیز همزمان با درس و بحث، مبارزات خود را ناچارا به طور مخفیانه ادامه دادم تا ساواک متوجه نشود. گروه های موتلفه که تشکیل شد من هم یکی هسته ها و از دسته های آن بودم و کار را ادامه دادیم تا این که امام از زندان آزاد شدند.

ظاهرا در همان سال ها سخت مبارزه هم معمم شدید؟

  بله (با خنده). در همان زمان که طلاب و روحانیون را دستگیر می کردند و برخی نیز ممنوع المنبر بودند و در تهران شایعه شده بود که کاسه کوزه روحانیت را جمع کردن، ما در مدرسه آیت الله مجتهدی جشن عمامه گذاری با شکوهی را با حضور مرحوم آیت الله خوانساری و علما و حتی روحانیون ممنوع المنبر مانند مرحوم فلسفی، در شب عید غدیر با پخش "500 کیلو بستنی اکبر مشتی" برگزار کردیم.

زمان آزادی امام از زندان کجا بودید؟

مشهد بودم، زمانی که خبر آزادی امام را شنیدم، به تهران آمده و سپس به قم رفتم و در مدرسه دارالشفا کنار مدرسه فیضیه حجره ای گرفته و علاوه بر پیگیری درس و بحث بصورت جدی، گاهی هم تدریس می کردم و به طور مخفیانه کارهای مبارزاتی خود را ادامه دادم و سخت مشغول بودیم. خیلی از افراد و رفقا هیچ وقت تصور نمی کردند بنده انقلابی باشم، چون مخفیانه به کارهای مبارزاتی مشغول بودم تا این که امام به ترکیه تبعید شدند.

بعد از تبعید امام به ترکیه مبازرات خود را چگونه ادامه دادید؟

زمانی که امام به ترکیه تبعید شدند و بعد از آن به نجف اشرف رفتند، ما در حجره مدرسه دارالشفا سه نفر بودیم و برنامه داشتیم و جلوی حجره ما هم شهریه امام را پرداخت می کردند، مبارزات خود را بصورت مخفیانه ادامه دادیم.

 ناگفته هایی از پیر جماران/ حاج آقا روح الله /آیت الله ناصری/ آیت الله کاشانی/ امام خمینی/یزد

چگونه به نجف رفتید و با امام همراه شدید؟

در همان زمانی که امام به نجف تبعید شدند، پدرم در ماه محرم به صورت قاچاقی و مخفیانه به کربلا و نجف رفت و در حرم امیرالمومنین(ع) طلاب را دیده بود و دلش شکسته بود و از خدا خواسته بود من نیز زمانی عازم کربلا و نجف شوم، بعد از اینکه پدرم از نجف برگشت، روزی با دوستان خود از جمله مرحوم حاج آقا سلطانی اشتهاردی، مرحوم حسین آقا کبیر و ... تصمیم گرفتیم به نجف سفر کنیم. یکی از دوستان گفت: آقای مشکینی زمانی که به نجف رفته، کارت دانشجویی "جامعة النجف" را به ایشان داده اند، زمانی که ایشان برگشت، کارت آیت الله مشکینی را گرفته و عکس ایشان را برداشته و عکس خودم را روی آن چسباندم و با تغییر روی کارت، به عنوان دانشجوی جامعة النجف، رهسپار نجف شدم.

به صورت مخفیانه به نجف رفتید؟

بله. زمانی که خواستم عازم نجف شوم، ساواک به دلیل قتل منصور به من هم مشکوک شده بود، بدون این که اطلاع داشته باشم مدتی تحت نظر بودم و منتظر فرصتی بودند که دستگیرم کنند. یکی از شبها تصمیم گرفتم به نجف بروم و در این مورد به کسی چیزی نگفتم، چون قاچاقی می رفتم و ممکن بود گیر بیافتم، بصورت مخفیانه با قطار به خرمشهر رفتم، در خرمشهر با دعا و توسل و ختم صلوات و بالاخره بعد از یک شبانه روز با دو نفر قاچاقچی صحبت کردم که من را به عراق ببرند، 300تومان به قاچاقچی ها دادم و با سختی من را به بصره رساندند و از آنجا هم با مشکلات فراوان و با استفاده از همان کارتی که از آیت الله مشکینی گرفته بودم، به نجف رفتم.

*هجوم ساواک به حجره ام

ساواک یک شب بعد از رفتنم، برای دستگیری ام به مدرسه آمده بودند و زمانی که من را پیدا نکرده بودند، آقای اوسطی یکی از هم حجره ای هایم را همراه با تمام وسایل شخصی من، با خود به تهران برده بودند.اما بعد از این که فهمیده بودند من در قم نیستم، هم حجره ایم را رها کردند، منتها وسایل من را برگشت نداده بودند.

پدرتان اطلاع داشت که عازم نجف شده اید؟

خیر. ایام اربعین بعد از رسیدن به نجف، نامه کوتاهی با این مضمون "اینجا نجف است، من محمدرضا هستم" برای پدرم نوشتم، زمانی که نامه به دست پدرم رسیده بود، می بیند خط من است، تعجب می کند و یاد آن دعای خود در حرم امیرالمومنین(ع) می افتد و از شدت خوشحالی همانجا سجده شکر به جا می آورد و مژدگانی خوبی هم به نامه رسان می دهد. من هم با رسیدن به نجف از شر ساواک و اتهام در پرونده  قتل منصور و ... با استجابت دعای پدرم، رها شدم.

زمانی که به نجف رسیدید چه کردید؟

طبیعتا با رسیدن به نجف مجددا به حضرت امام وصل شدم و چون دوره سطح را در قم به اتمام رسانده بودم، پای درس خارج امام نشستم، البته آیت الله فاضل آمده بودند نجف و به ایشان گفتم آقا تا اینجا هستید بخشی از بحث تعادل و تراجیح آخر کفایه که مانده را محضر شما باشم، البته به خاطر زیارت دوره ایشان، بحث ناتمام ماند. کم کم که با محیط نجف آشنا شدم درس ها و برنامه ها را جدی تر دنبال کردم، اصول را هم با حاج آقا مصطفی شروع کردم و مدتی هم در درس بعضی از آقایان مانند مرحوم سید محمد باقر صدر شرکت کردم، اما محور اصلی، درس امام بود. بعد از مدتی خودم هم شروع به تدریس، لمعه، رسائل و کفایه کردم. در نجف هم مجبور بودیم بصورت مخفیانه فعالیت های انقلابی را ادامه دهیم، چون نجف آمادگی این مسائل را نداشت و ما هم به درس و بحث، حرم امیرالمومنین(ع)، نماز جماعت و ... مشغول بودیم، می گفتند اینها شاگردان امام هستند و فکر هم نمی کردند فعالیت سیاسی داشته باشیم، اما ما پشت پرده کارهای انقلاب و چاپ اعلامیه ها و ... را جدی دنبال می کردیم.  

 ناگفته هایی از پیر جماران/ حاج آقا روح الله /آیت الله ناصری/ آیت الله کاشانی/ امام خمینی/یزد

ارتباط علمای نجف با امام چگونه بود؟

زمان ورود امام به نجف، من در آنجا نبودم، اما استقبال علمای کربلا و علمای نجف به ویژه آیت الله حکیم خوب بود و اکثر آقایان هم به دیدن امام آمده بودند و امام هم به دیدن آنها رفته بودند. اما با این حال روحیه و سبک نجف در آن روز انقلابی نبود و بالاخره سفارت و سرکنسولگری ایران بیوت علمای نجف را کنترل می کرد. خیلی از آقایان نجف هنوز مسئله انقلاب باورشان نشده بود و امام را هم نمی شناختند، اما بعد از این که امام درس و بحث را شروع کردند، برخلاف آن چیزی که شاه می خواست که امام در دریای علمی و مراجع نجف ظهور و بروزی نداشته باشد، فضلا و علمای نجف دیدند که امام توان علمی بسیار بالایی دارد، کم کم وارد درس ایشان شدند و امام را شناختند و مشاهده کردند که ایشان دارای سبک و کمال علمی و اخلاقی بالایی هستند.

آیا بعد از این که علمای نجف دید تازه ای نسبت به امام پیدا کنند با ایشان همراه شدند؟

امام حالت عرفانی خاصی داشتند و اکثر اوقات به زیارت مولای متقیان(ع) رفته و بابی به نام "جهاد عبادی" را در ارتباط با امیرالمومنین(ع) باز کردند و عشق بسیار قوی به مولاعلی(ع) داشتند، هرشب حرم، زیارت جامعه و ...، یکی از مجاهدات امام این بود که با امیرالمومنین(ع) تا جایی پیش رفتند که عاقبت به پیروزی انقلاب انجامید.

ارتباط امام با مولای متقیان، اخلاص، توکل، توسل و عرفان ایشان سبب شد، دید علما و مردم نجف نسبت به امام تغییر پیدا کند. از طرفی امام به دنبال ریاست و نام و نشان نبود و این مسئله برای علما و مردم نجف عجیب بود و متوجه شدند که امام اگر قیام کرده به دنبال مسائل سیاسی و پست و مقام نیست و یک کار الهی انجام می دهد. علمای نجف همه به حقیقت امام اعتراف کردند. البته برخی از بزرگان نجف به دلیل ترس و یا اینکه ارتباطشان با ایران قطع نشود و ...، خودشان را به انقلاب وصل نکردند، اما نسبت به امام با کمال احترام برخورد می کردند.

*" همه چیز امام خوب است، اما حیف که وارد سیاست شده"

گاهی که ما به مجالس روضه و یا درس و بحث برخی آقایان می رفتیم، با ما راحت تر صحبت می کردند و می گفتند " همه چیز امام خوب است، اما حیف که وارد سیاست شده"؛ این مسئله برای آنان قابل قبول نبود و تنها اشکالی که از امام می گرفتند این بود که ایشان وارد سیاست شده اند. البته بعد از آن که امام بحث حکومت اسلامی را مطرح کردند، فهمیدند که اساس کار امام چیست.

برخی با ایجاد شبهه می گویند امام از ابتدا به دنبال تشکیل حکومت اسلامی نبود و می خواسته با شاه کنار بیاید و اصلاحاتی انجام دهد، آیا این ادعا واقعیت دارد؟

من معتقدم که انقلاب امام برنامه ریزی الهی شده بود، البته خود امام هم با درایت و عقلانیت انقلاب را قدم به قدم پیش بردند؛ اولا در ایران؛ خیلی ها می گویند مبنای امام از اول تشکیل حکومت اسلامی نبوده، بلکه می خواسته اصلاحاتی مثلا در قانون اساسی و ... انجام دهد، این حرف نادرستی است، چرا که امام از همان ابتدا با تربیت شاگردان فاضلی مانند شهید بهشتی که در قم جلساتی در ارتباط حکومت اسلامی داشتند و درباره این موضوع بحث می کردند، الهام گرفته از نیات اندیشه های امام بود، خواستار تشکیل حکومت اسلامی بودند.

سال 1323 که امام کشف الاسرار  را نوشته، همین مسئله را مطرح کرده و یا زمانی هم که فرمودند " اسلام از دست رفت، به داد اسلام برسید" نشانه نیت امام برای تشکیل حکومت اسلامی بوده، اما امام سیاست قوی داشت و انقلاب را مرحله به مرحله پیش برد. از جایی شروع کرد که جرقه آن زده شود و بعد کم کم مردم آگاه شوند و بعد هم زمینه ها فراهم گردد و نهایتا زمان طرح حکومت اسلامی فراهم شود.

*برنامه هوشمندانه امام

اگر امام از همان ابتدا مسئله تشکیل حکومت اسلامی و سرنگونی شاه را مطرح می کردند، همان موقع آمریکا و حکومت بیدار می شدند و سر امام را زیر آب می کردند مثل قصه فدائیان اسلام و نواب. اما امام زیرکانه حرکت کرد و از اول آنها را بیدار نکرد، بلکه جرقه را زد و شروع بکار کرد و جلوی حرکت های ضد دین را گرفت، سپس شاگردان خود را برای آگاهی بخشی به علمای بلاد به اطراف ایران اعزام کرد و بعد هم مردم را در طول چند سال بیدار کرد و ایران را آرام آرام متوجه یک حرکت انقلابی کرد و علمای ایران هم بیدار شدند.

امام خمینی چه زمانی و در چه شرایطی مسئله تشکیل حکومت اسلامی را اعلام کردند؟

مرحله دوم حرکت انقلاب، تبعید امام به نجف بود، در آن دوران نجف مرکز ثقل حوزه بود و مراجع، فقهی بزرگ، علما و هزاران طلبه در آن حضور داشتند اگر امام را نی شناختند با نهضت ایشان مخالفت می کردند، شاه هم می خواست امام در نجف هضم شود و با این فکر ایشان را تبعید کرد، اما خدا خواست که امام به نجف برود. در نجف امام به لحاظ علمی، فقهی، عرفانی، اعتقادی و سیاسی گل کرد و مراجع و بزرگان ایشان را شناختند و همه آنان به دید احترام به امام نگاه کردند، وقتی که زمینه نجف آماده شد، زمینه ایران هم که آماده بود، امام بحث حکومت اسلامی را شروع کردند. یادم می آید قبل از بحث حکومت اسلامی، کمونیست ها در داخل ایران به مبارزین می گفتند "ما مکتب داریم، شما که چیزی ندارید، برای چه مبارزه می کنید؟" همین که در سال 48 یا 49 امام نظریه تشکیل حکومت اسلامی را اعلام کردند، همگان متوجه هدف انقلابی امام شدند و مبارزات وارد فاز جدیدی شد.

علمایی که در نجف به دلیل ورود امام به سیاست، از ایشان انتقاد می کردند، بعد از طرح بحث حکومت اسلامی چه موضعی گرفتند؟

هیچ کسی با این مسئله مخالفت نکرد، بزرگانی بودند که به درس امام نمی آمدند، اما نوارهای امام را می گرفتند و به منزلشان می بردند و گوش می کردند و چون امام را شناخته بودند، لذا مخالفت و بحثی نداشتند. تا اینجا دو مرحله انقلاب یعنی پایه ریزی در ایران و آگاه سازی حوزه و علمای نجف انجام شد.

چرا امام به پاریس تبعید شد و این مسئله چه دستاوردهایی داشت؟

حلقه(مرحله) سوم انقلاب یعنی بین المللی شدن انقلاب در پاریس اتفاق افتاد.

 شاه با مشاهده ادامه مبازرات امام و نفوذ ایشان در نجف، تصمیم به تبعید امام به پاریس را گرفت، اما خواست خدا این بود که در پاریس و در قلب اروپا انقلاب جهانی شود و دنیا، انقلاب امام را بشناسد.

*مصاحبه خبرنگار  لوموند

 قبل از رفتن امام به پاریس، خبرنگار روزنامه لوموند مخفیانه به نجف آمد و مصاحبه ای با امام انجام داد و در این روزنامه منتشر شد، بعد از انتشار مصاحبه، سوسیالیست های فرانسه و ... با ما تماس می گرفتند و می گفتند "شما رهبری با این افکار بلند دارید"، این مصاحبه باعث شد که امام تا حدی در فرانسه شناخته شود. بالاخره خدا خواست که ما را به کویت راه ندهند و به قلب اروپا و پاریس برویم و امام انقلاب را جهانی کند. امام در نوفل لوشاتو هر روز با خبرنگارانی از سراسر دنیا مصاحبه داشت و نظرات امام در رسانه هایی مثل cnn بصورت فراگیر منتشر شد و همه دنیا امام را شناخت.

پس امام توانستند حلقه سوم انقلاب (بین المللی شدن انقلاب) را تکمیل کنند؟

بله، مسئله انقلاب در ایران و نجف حل شده بود و نیاز به بین المللی شدن داشت، لذا با تبعید ایشان به پاریس، به خوبی توانستند حلقه سوم انقلاب یعنی "بین المللی شدن انقلاب" را تحقق بخشند.

به نظر شما بعد از پاریس، نهضت تکمیل شد؟

بله. پس از این دوران، زمان آن فرا رسید که امام به ایران برگردد و حکومت اسلامی را پایه گذاری و تشکیل دهند و خدا هم زمینه های آن را فراهم کرده بود. با ورود به ایران امام حرف آخر را زد و در بهشت زهرا گفت "من دولت تشکیل می دهم، من تو دهن این دولت می زنم"، " من به پشتوانه این ملت دولت تشکیل می دهم". همه برنامه ریزی های امام در طول 15، 16 سال به ثمر نشست و مردم نظام جمهموری اسلامی تشکیل شد نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر.

ظاهرا هنگامی که امام از مرز کویت بازگردانده شد، مردم به خیابان ها ریختند، شما که در آن لحظه کنار امام بودید و خبر را شنیدید، عکس العمل ایشان چگونه بود؟

در فرودگاه بغداد هنگام رفتن امام به پاریس، خبر رسید که در ایران مردم فهمیده اند که امام به مرز کویت آمده و ایشان را راه نداده اند، به خیابان ها آمده و تظاهرات کردند و عده ای هم شهید و زخمی و دستگیر شده اند، ما خوشحال شدیم که مردم واکنش نشان دادند، اما امام با ناراحتی سرشان را پایین انداخته و جمله ای فرمودند که من و حاج احمدآقا به گریه افتادیم، گفتند" من از این مردم شرمنده ام، من نمی دانم چگونه حق مردم را ادا کنیم".

همزمان با ورود امام به تهران شما هم همراه ایشان بودید؟

بله. بعد از ورود به ایران، ایشان به مدرسه علوی رفتند و من هم چون چندین سال از خانواده دور بودم، پدر و مادر واقوام به استقبال آمده بودند و به دیدار خانواده خود رفتم و بعد از یک روز به نزد امام برگشتم، پس از مدتی هم که امام به قم آمدند، برای انجام برخی امور شخصی و آوردن خانواده ام، به نجف برگشتم و همه پرسی روز جمهوری اسلامی(12 فروردین) را با همکاری سرکنسولگری ایران، برای ایرانیانی که در عراق بودند را برگزار کرده و نتایج آن را به تهران اعلام کردیم و سپس به همراه خانواده به ایران و قم برگشتم.

در ایام بیماری امام کجا بودید ؟

بیشتر وقت ها در ایامی که حضرت امام کسالت داشتند و در بیمارستان بستری بودند، تهران بودم، گاهی اوقات به عیادت امام می رفتم و احوالی می پرسیدیم، گاهی هم از طریق دوربین های مداربسته از حال امام با خبر می شدم. حاج احمدآقا همه حالات امام، نماز شب ها و ...  را در بیمارستان ضبط کردند.

 ناگفته هایی از پیر جماران/ حاج آقا روح الله /آیت الله ناصری/ آیت الله کاشانی/ امام خمینی/یزد

چطور از ارتحال امام با خبر شدید و در آن هنگام چه حالی داشتید؟

 روز پنج شنبه و شب جمعه تهران بودم و نمی خواستم برای اقامه نمازجمعه به شهرکرد برگردم، چون نگران حال امام بودم، اما حاج احمد آقا گفت "برو و به مردم بگو برای سلامتی امام دعا کنند"، به شهر کرد رفتم، بعد از اقامه نماز، راهی تهران شدم و شب در بین راه متوجه شدم که امام رحلت کرده اند. حال بسیار عجیب و ناراحت کننده ای داشتم، دوبار این وضع را تجربه کرده ام، یکی زمان شهادت حاج آقا مصطفی و دیگری هم ارتحال امام. به جماران که رسیدم، همه جمع شده بودند و هیچ کسی حال خوشی نداشت و همه گریه می کردند و هیچ کس نمی توانست حال دیگری را بفهمد.

چه عواملی سبب شد انقلاب به پیروزی برسد؟

در یک جمله باید گفت "این انقلاب خدایی بوده و خدا و امام زمان(عج) پشتیبان آن بوده و امام عصر(عج) هم از آن پشتیبانی می کنند". به همین دلیل امام می فرمودند "من کاره ای نیستم"

*خاطره ای از آقای رفیق دوست

یادم می آید، آقای رفیق دوست می گفت اواخر عمر شریف امام، خدمت ایشان رسیدیم و با مِنُ و مِن گفتیم "آقا بالاخره خدای ناخواسته ممکن است اتفاقی بیافتد، بعد از شما تکلیف انقلاب چه خواهد شد"، امام فرمودند "من کاره ای نیستم خدا خودش انقلاب را نگه می دارد".

حاج آقا ظاهرا شما با حاج آقا مصطفی هم مانوس بوده اید؟

بله. بنده سال ها با حاج آقا مصطفی مانوس بودم، 12 سال یک دوره اصول را پیش حاج آقا مصطفی خواندم. 40، 45 بار پیاده با ایشان از نجف به کربلا رفتم، حالات عجیب معنوی از آقا مصطفی دیدم. ایشان حقیقتا در زمینه های مختلف ادبیات، فلسفه، تفسیر، فقه، اصول و ... انسان بسیار عالم و مجتهدی بود.

ارتباط  حاج آقا مصطفی با امام چگونه بود؟

حاج آقا مصطفی همیشه می گفت " امام به غیر از این که پدرم است، مرادم هم هست"، ایشان همیشه عشق به امام داشتند و در همه جا مراقب امام بودند.

زمانی که حضرت امام خبر شهادت حاج آقا مصطفی را شنیدند، چه عکس العملی داشتند؟

چند تن از روحانیون بنام آن زمان از جمله مرحوم حاج عباس خاتم، مرحوم حاج حبیب الله اراکی پدر آیت الله محسن اراکی، مرحوم حاج آقا قدیری، مرحوم حاج آقا رضوانی و آقای کریمی مازندرانی روزی که خبر شهادت حاج مصطفی را شنیدند به منزل امام رفته و به امام گفتند"حاج آقا مصطفی حالش خوب نیست و در بیمارستان بستری شده"، امام فرمودند "پس به بیمارستان به دیدنش بروم"، در آن لحظه نگاه امام به حاج احمد آقا که در ایوان منزل ایستاده و بی تابی می کرد، افتاد و این صحنه را که مشاهده کردند، فرمودند "اگر مصطفی فوت کرده به من بگویید"، در همان لحظه علمای حاضر در اتاق به گریه افتاده و امام گفتند "انالله و انا الیه راجعون، امیدوارم مصطفی به درد اسلام خورده باشد" و دیگر کلمه راجع به حاج آقا مصطفی چیزی بیان نکردند و جلوی مردم یک قطره اشک هم نریختند، بعد هم که آقایان درس ها را تعطیل کرده بودند، فرمودند "درس ها را شروع کنید"، پساز مراسمی که مراجع و خود امام برگزار کردند، اجازه ندادند مراسم دیگری برگزار شود.

*اجازه ندادند اسم آقا مصطفی از رادیو تلویزیون برده شود!

زمانی که حضرت امام به ایران آمدند، یکی دوبار اسم آقا مصطفی را از رادیو تلویزیون بردند، امام مسئولین صدا وسیما را خواستند و گفتند" حق ندارید اسم آقا مصطفی را ببرید"

 ناگفته هایی از پیر جماران/ حاج آقا روح الله /آیت الله ناصری/ آیت الله کاشانی/ امام خمینی/یزد

چرا امام دوست نداشت نامی از حاج آقا مصطفی  در رسانه ها برده شود؟

روزی به جماران رفتم، چون به حاج آقا مصطفی علاقه بسیاری داشتم، علت عدم انتشار اخبار مراسم بزرگداشت آقا مصطفی را از حاج احمد آقا جویا شدم، ایشان گفت "اتفاقا دیروز خانم والده ما هم این سئوال را از امام پرسیدند که امام در جواب فرمودند "اسم بردن از مصطفی خودنمایی است، اگر می خواهید برای مصطفی کاری انجام دهید، برای ایشان نماز و قرآن بخوانید". این مسئله نشانه اخلاص امام است که در مقابل خدای متعال، خود را هیچ می پنداشت، البته این نوع رفتار امام را کمتر کسی درک می کند.

اشاره ای هم به ارتباط حاج احمدآقا با امام بفرمایید.

حاج احمد آقا واقعا خالص و پاک بود و طوری نبود که پشت سر امام کاری انجام دهد و روبروی امام چیز دیگری بگوید. احمد آقا مخلصانه در خدمت امام بود. هیچ وقت امام را یک طرفه و یک سویه نکرد و همه افراد، علما، شخصیت ها و گروه ها را با امام مرتبط می کرد و همه را برای امام نگه می داشت. احمد آقا همه چیز خود را برای اداره بیت امام و مراقبت از سلامتی ایشان گذاشت.

*خاطره ای جالب و خواندنی

احمد آقا اجازه نمی داد گروه خاصی امام را مصادره کنند. روزی به جماران رفتم، دیدم عده ای از آقایان از جناح خاصی به دیدار امام آمده اند، هنوز از جماران نرفته بودند که احمد آقا مثلا به آقای عسگراولادی زنگ زد و گفت" آقای عسگر اولادی نمی خواهید با امام دیدار داشته باشید"، آقای عسگراولادی هم گفته بود ما از خدا می خواهیم، احمد آقا گفت "پس بیاید"، در این حین یکی از دیدارکنندگان قبلی گفت" احمد آقا حداقل اجازه بدهید جای آب پای ما خشک شود و بعد به آقایان زنگ بزنید"، احمد آقا در پاسخ او گفت" امام تنها مال شما نیست و متعلق به همه است".

حضرت امام هم متقابلا علاقه بسیاری به حاج احمدآقا داشتند، این امر در نامه های امام کاملا مشهود و ملموس است.

حاج آقا چکار کنیم که اندیشه ها و راه امام همچنان پویا و زنده باشد و تفسیرهای مختلف از اندیشه های امام صورت نگیرد؟

یکی این که حرف های امام را باید از نزدیکان ایشان که هنوز در این مسیر هستند، شناخت. دوما، اندیشه های امام را مورد بازخوانی قرار دهیم. امام در صحبت های خود مسیر را مشخص کرده اند. مقام معظم رهبری همواره اصول امام را مطرح کرده و راه را به ما نشان می دهند. لذا باید برای حفظ نظام و انقلاب همیشه در مسیر امام و چارچوب ها و اصولی که مشخص کرده اند، حرکت کنیم تا انقلاب آسیب نبیند.

از فرصتی که در اختیار خبرگزاری حوزه قرار دادید، سپاسگزارم

انشاءالله بتوانید در عرصه ترویج اندیشه های حضرت امام و رهبر معظم انقلاب بیش از پیش موفق باشد.

گفتگو: علی علی زاده

منبع : پنجره ای رو به آفتابناگفته های خواندنی از...
برچسب ها : امام ,ایشان ,الله ,انقلاب ,مصطفی ,مرحوم ,حکومت اسلامی ,حضرت امام ,الله کاشانی ,تشکیل حکومت ,آمده بودند ,تشکیل حکومت اسلامی ,الله کاشانی فرمود ,مس

شرکت آیت الله بروجردی در تشییع جنازه یهودی ها

:: شرکت آیت الله بروجردی در تشییع جنازه یهودی ها

یکی از نکات جالب در زندگی آیت الله بروجردی نحوه برخرد ایشان با پیروان دیگر ادیان است. آیت الله علوی بروجردی نقل می کند:« برخی از یهودی­هایی که الان در بروجرد ساکن  هستند برای خود من نقل ­کردند: در بروجرد تعداد زیادی یهودی زندگی می­کردند وآلان نیز زندگی می­کنند، مرحوم آیت الله العظمی بروجردی در آن زمان در بروجرد بودند، محله یهودی نشین شهر بروجرد با قبرستان یهودی­ها فاصله داشت، در فاصله بین محله یهودی نشین با قبرستان یهودی­ها، محلات مسلمان نشین واقع شده بود. وقتی یک نفر یهودی فوت می­کرد، در موقع تشیع جنازه­اش، باید از محله مسلمان نشین عبور می­کردند تا به قبرستان برسند، بچه مسلمان­ها در اثر ناآگاهی و جهل به جنازه یهودی­ها سنگ می­زدند، مرحوم آیت الله العظمی بروجردی مردم و بچه­ها را از این کار نهی کردند، ولی آنان گوش ندادند. آیت الله بروجردی به آنان سفارش کرد وقتی کسی از شما فوت ­شد به من اطلاع دهید، لذا خودش به محله یهودی نشین می­آمد و دنبال جنازه این شخص راه می­افتاد و تا قبرستان تشیع می­کرد. زمانی که آیت الله بروجردی همراه جنازه بود، کسی جرات نمی­کرد سنگ بزند، و ایشان این کار را آنقدر ادامه داد تا این کار بد از ناحیه بچه­ها ترک شد».

منبع : پنجره ای رو به آفتابشرکت آیت الله بروجردی در تشییع جنازه یهودی ها
برچسب ها : الله ,بروجردی ,یهودی ,نشین ,قبرستان ,جنازه ,الله بروجردی ,یهودی نشین ,محله یهودی ,مسلمان نشین ,العظمی بروجردی ,الله العظمی بروجردی

عباس دوس که بوده است؟

:: عباس دوس که بوده است؟


عباس دُوس

فردی که در اصرار بر گدایی شهره بوده است!

روزى پسر یکى از حاجى‌ها دم در دکانش نشسته بود. دید دخترى ماه‌پیکر دکان به دکان گدائى مى‌کند تا رسید جلو دکان او، نگاهى به دختر انداخت دید در قشنگى و خوشگلى طعنه به ماه و آفتاب مى‌زند، اما لباس‌هاى او ژنده و پاره‌پاره است. گفت: 'اى دختر چرا با این شکل و سیما گدائى مى‌کنى شوهر نمى‌کنی؟' جواب داد: 'چند نفر برایم خواستگار آمدند پدرم نداد.' گفت: 'چرا؟' جواب داد: 'نمى‌دانم' اما پسر حاجى یک دل نه صد دل عاشق دختر شد. گفت: ' من پسر فلان حاجى هستم، این دکان‌ها تا پائین همه‌شان مال من است. مرا مى‌پسندی؟' جواب داد: 'اگر پدرم حاضر شود من حرفى ندارم.' پسر به همراه دختر به منزلش رفت. وارد حیاط شدند. دید دستگاه، دستگاه سلطنتى است. دختر از پله بالا رفت پسر حاجى را به اتاقى راهنمائى کرد. پسر حاجى وارد اتاق شد دید پیرمردى با دم و دستگاه مجلل و لباس‌هاى گران‌قیمت روى کرسى زرنگار مشغول کشیدن قلیان است.

اتاق نگو بهشت بگو فرش‌هاى گران‌قیمت پهن کرده‌اند. پسرک مات و حیران شد. در این اثنا دختر وارد اتاق شد غرق در جواهر و لباس‌هاى گرانبها پهلوى پدرش نشست. پسر حاجى از گفتهٔ خود پشیمان شد. خیال کرد حتماً مى‌خواهند از او مؤاخذه کنند که چرا چنین حرفى زده زیرا این مرد هزار سال دیگر دخترش را به او نخواهد داد. پس از چند دقیقه‌اى پیرمرد به پسرک گفت: 'یقین عاشق دختر من شده‌اى به اینجا آمده‌ای؟' پسر سرش را پائین انداخت خجالت کشید. گفت: ' خجالت نکش من حرفى ندارم اما در این باب اسرارى است که اگر قبول کنى من حاضرم' .

پسر به ناچار گفت: 'بفرمائید تا ببینم مى‌توانم یا نه' . پیرمرد گفت : 'اسم من عباس دوس است شغل من و تمام عائله من گدائى است. من دامادى مى‌خواهم که در علم ‌گدائى مثل من بى‌نظیر باشد. اگر حاضرى گدائى کنى و مالى به‌دست بیاورى من تو را به دامادى قبول مى‌کنم والا نه' ‌ پسر گفت، ' من حاضرم ' گفت: ' پس برو هر موقع از پول گدائى صد تومان آوردى داماد من مى‌شوی' . پسر رفت در منزل پس از سه روز دیگر صد تومان پول گرفت رفت منزل عباس دوس . همینکه چشم پیرمرد به او افتاد گفت: 'نه' این پول از دکان‌هاى شماست پول گدائى نیست.' پسر گفت: 'از کجا دانستی؟' پیرمرد گفت: 'از رگ پیشانى تو فهمیدم، گدا در پیشانى رگى دارد که باید بترکد تا بتواند گدائى کند تو هنوز به آنجا نرسیدی، آیا راستى میل دارى گدا بشوى و با دختر من ازدواج بکنى یا نه؟ اگر میل دارى من عملش را به تو مى‌آموزم، بعد از تو امتحان مى‌کنمهر گاه خوب امتحان پس دادى من حاضر والا نه' .

پسر قبول کرد و شب در آنجا ماند: صبح که شد عباس دوس به زنش گفت: وسایل بیرون رفتن مرا آماده کن.' زنش رفت یکدست لباس ژنده و یک عدد انگشتر طلا و دستبند طلا و گردنبند طلا آورد. پیرمرد لباس را پوشید این طلاآلات را هم در کهنه بست و به جیب گذاشت به پسر گفت، 'بیا برویم' او به پیش و پسر به دنبال رفتند به مسجد جامع. پس از نماز و روضه‌خوانى پیرمرد مى‌رود جلو پیش‌نماز مى‌گوید: 'آقا در راه مى‌آمدم مقدارى طلاآلات پیدا کردم نمى‌دانم کى گم کرده است آوردم خدمت شما تحویل بدهم، شما به صاحبش برسانید، اما باید طورى دقت کنید که صاحبش تمام نشانى‌ها را بگوید و ببرد، همانطور ندهید.' پیشنماز به سر و پاى او نگاه کرد. دید نیم قاز نمى‌ارزد اما چه مرد راست و درستى است! بعد گفت: 'آقا من پنج بچهٔ بى‌مادر دارم که سه شبانه روز است خوراکى به حلقشان فرو نرفته و گرسنه و تشنه در خانه هستند، دستم به دامنت به من کمکى بکن.'

پیشنماز گفت، ' ایهاالناس چه پیرمرد نازنینى که بچهٔ بى‌‌مادر و گرسنه و تشنه در منزل دارد مى‌توانست این همه مال و جواهر را بفروشد و خرج یکسال آنها بکند، ببینید چه مرد با دیانت و با خدائى است که آنها را به من تحویل داده، به این مرد با حقیقت کمک کنید.' همهٔ اهل مجلس به او کمک کردند، پول وافری، به جیب زد و بیرون آمد. پسر حاجى هم پشت سرش آمد رسیدند به منزل. به پسرک گفت: 'دیدى با چه حقه‌ا‌ئى پول گرفتم؟' گفت: 'آرى پس تکلیف طلاهائى که از دست دادى چیست؟' گفت: ' آن هم، پول است صبر کن.' فردا شد به زنش گفت: ' نوبت توست برو.' زن یک دست لباس ژنده پوشید و پسر حاجى را همراه گرفت رفت در مسجد و پیشنماز را چسبید و گفت: 'من زنى بى‌شوهر داراى هفت طفل بى‌پدر و یتیم هستم. در محله ما هر وقت عروسى بشود مرا همراه عروس مى‌فرستند. زینت کردن عروس با من است. هفتهٔ پیش من براى آرایش عروس مقدارى طلاآلات از همسایه‌ها امانت گرفتم که عروس را زینت بدهم، توى راه آنها را گم کردم. دو سه روز است دنبالش مى‌گردم، بچه‌هاى من هم گرسنه و تشنه در منزل هستند. دیروز شیندم که پیرمردى آنها را پیدا کرده و به شما سپرده است.' گفت: 'نشانى‌هایش چیست؟' زن به‌طور کامل نشانى‌هاش را گفت. پیشنماز طلاآلات را به او داد زن گفت: ' تکلیف اطفال من که چند روز است چیزى نخورده‌اند چیست؟ ' پیشنماز امر کرد به این زن با خدا اعانت کنید.

پول کلانى هم به او دادند. زن از مسجد بیرون آمد. پول فراوان در دست، با پسر حاجى به منزل آمد. عباس دوس به پسر گفت: 'دیدى چطور گدائى مى‌کنند؟ یاد بگیر حالا تکلیف تو این است: امشب که رفتى دکان، نیمهٔ شب تمام اجناس دکان را ببر به خانه. صبح که شد دم در دکان بنشین و گریه کن و بگو دکانم را دزد زده، اگر گریه کردن بلد نیستى من کارى به تو یاد مى‌دهم که تا دست و آستینت را به چشم بمالى بى‌اختیار اشک جارى شود، پس از گریه و آه و ناله همکارانت به‌نام اعانه به تو پول خواهند داد، بعد خودت دکان به دکان براى اعانه مى‌روی. روى این حساب روى تو باز خواهد شد.' پسر عین این دستور را به کار بست. پیرمرد مقدارى آب پیاز به او داد براى گریه کردن. طولى نکشید که پسر، یکى از گداهاى مشهور شهر شد و همیشه پول و پلهٔ زیادى براى عباس مى‌آورد. عباس هم دخترش را به او داد و عروسى کردند.

روزى عباس به حمام رفته بود، نوره گذاشته بود و مشغول چیدن پشم‌هایش بود. دید سائلى آمد دم در حمام مى‌گوید: ' یا محمد یا علی' عباس پیش خود گفت: ' آه! این دیگه کیه حمام را هم رد نمى‌کند، این دست مرا از پشته بسته، پس من در مدت عمرم چه غلطى مى‌کردم' بعد گفت: ' عمو مگر نمى‌بینى این‌جا حمام است و دارم نظافت مى‌کنم؟ تو یخهٔ مرا گرفتى مى‌گوئى یا محمد یا على مگر دیوانه شدی؟ پسر جواب داد، 'فقیر بیچاره‌ام از همان پشم حمام اگر مقدارى کرم کنى خدا عوضت بدهد.' عباس مقدارى پشم با کثافت توى دستش ریخت و پسر رفت. عباس چون به منزل آمد ماجرا را براى زن و دامادش نقل کرد بعد گفت، ' او را مى‌گویند شاه‌گداها نه من و تو را، ما نوکر او هم نمى‌شویم او براى ما خوب بود نه شاه‌داماد' پسر چون این حرف‌ها را شنید دست کرد توى جیب و کهنه‌اى که در آن مقدارى پشم حمام بود بیرون آورد گفت: ' استاد جان آن سائل من بودم نه دیگری!' عباس صورت او را بوسید گفت: ' آفرین! تو دست مرا از پشت بستی!'

- عباس دوس
- گل به صنوبر چه کرد؟ جلد اول، بخش اول ـ ص ۴۹
- گردآورنده: سیدابوالقاسم انجوى شیرازی
- انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم
۱۳۵۷- به نقل از: فرهنگ افسانه‌هاى مردم ایران ـ جلد نهم، على‌اشرف درویشیان ـ رضا خندان (مهابادی)، نشر کتاب و فرهنگ، چاپ اول ۱۳۸۱


منبع : پنجره ای رو به آفتابعباس دوس که بوده است؟
برچسب ها : عباس ,پیرمرد ,دختر ,حاجى ,گدائى ,منزل ,مقدارى طلاآلات ,لباس ژنده ,وارد اتاق ,حرفى ندارم ,عاشق دختر

زیارت هر روزه حسین علیه السلام

:: زیارت هر روزه حسین علیه السلام

امام صادق (ع):«اى سَدیر! قبر حسین علیه السلام را در هر روز، زیارت مىکنى؟». گفتم: فدایت شوم، نه! فرمود: «چه قدر جفاکارید!». فرمود: «او را هفتهاى یک بار، زیارت مىکنید؟». گفتم: نه. فرمود: «در هر ماه، چه طور؟». گفتم: نه.

فرمود: «در هر سال، چه؟». گفتم: گاه، چنین مىشود. فرمود: «اى سَدیر! چه قدر به حسین علیه السلام جفا مىکنید! آیا نمىدانى که خداى عزوجل، دو هزار هزار فرشته پریشان غبارآلود دارد که مىگِریند و زیارت مىکنند و خسته نمىشوند. چه مىشود اى سَدیر که قبر حسین علیه السلام را در هر هفته، پنج بار و در هر روز، یک بار، زیارت کنى؟». گفتم: فدایت شوم! میان ما و او فرسنگها راه است. امام علیه السلام به من فرمود: «به بالاى بام خانه‌ات برو. سپس به راست و چپ، توجّه کن و آن گاه، سرت را به سوى آسمان، بالا ببر و به سوى قبر حسین علیه السلام رو کن و بگو:" السَّلامُ عَلَیکَ یا أبا عَبدِ اللّهِ، السَّلامُ عَلَیکَ و رَحمَةُ اللّهِ و بَرَکاتُهُ : سلام بر تو، اى اباعبداللّه! سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد!". برایت، یک زیارت نوشته مىشود و زیارت، [معادل] یک حج و عمره است». [پس از آن،] گاه در یک ماه، بیش از بیست بار، آن را به انجام مىرساندم. 
منبع : پنجره ای رو به آفتابزیارت هر روزه حسین علیه السلام
برچسب ها : السلام ,زیارت ,علیه ,فرمود ,حسین ,گفتم ,علیه السلام ,حسین علیه ,السَّلامُ عَلَیکَ ,بار، زیارت ,روز، زیارت

شرم

:: شرم

نقل مى‌کنند بیدار دلى بعد از گناهى توبه کرده بود‌، و پیوسته مى‌گریست‌...
 
 گفتند‌: چرا این‌قدر گریه مى‌کنى‌؟ مگر نمى‌دانى خداوند متعال غفور است‌؟
 
گفت‌: آرى‌، ممکن است او عفو کند‌، ولى این خجلت و شرمسارى که او مرا دیده چگونه از خود دور سازم‌؟‌!
 
گیرم که تو از سر گنه درگذرى
زان شرم که دیدى که چه کردم چه‌کنم؟!

منبع : پنجره ای رو به آفتابشرم
برچسب ها :

شعر در وصف دختر پیامبر(س)

:: شعر در وصف دختر پیامبر(س)

                           

    دختر پیامبر(س)

جا نمازش می دهد

بوی گل،بوی گلاب

می درخشد چادرش

باز هم چون آفتاب

          *

دستهایش با قنوت

رو به درگاه خداست

باز هم ذکر شبش

حاجت همسایه هاست...

بیژن شهرامی


منبع : پنجره ای رو به آفتابشعر در وصف دختر پیامبر(س)
برچسب ها : دختر پیامبر